داستان زندگی من
تجربیات
درباره وبلاگ


به وبلاگ من خوش آمدید عرض سلام و خوش آمد گویی به همه شما دوستان که نسبت به این بنده حقیر لطف دارین و همیشه با نظرات زیباتون منو همراهی میکنین... لطفا" به موارد زیر توجه کنید: 1. پروفایلم فعاله 2. درمورد کپی مطالب وب : برای هر مطلبی که کپی میکنید یه فاتحه به نیت همه کسایی که فوت کردن بخونیین...مرسی 3. تو این وبلاگ هر مطلبی پیدا میشه به جز مطالب خنده دار و جوک ، چون خودم خواستم که ننویسم. 4. هر کی خواست منولینک کنه لطفا با اسم "داستان زندگی من" لینک کنه . 5. به همه نظرات و انتقادات شما احترام میذارم و به همشون جواب میدم .

پيوندها
❤--★ تنـــهـــــــــــــــــــــــــــــاترین عشــق روزگـار ★ --❤
لینک خرید وفروش
بهترین لینک

تبادل لینک هوشمند
برای تبادل لینک  ابتدا ما را با عنوان amozeshi و آدرس mona_en.LXB.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.









<-PollName->

<-PollItems->

آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 2
بازدید دیروز : 2
بازدید هفته : 7
بازدید ماه : 12
بازدید کل : 27678
تعداد مطالب : 49
تعداد نظرات : 0
تعداد آنلاین : 1

Alternative content


تنهاترین عشق روزگار

******************************* *******************************

کد هدایت به بالا

*************************** ******************************* ******************************* ******************************* ******************************* *******************************

برای نمایش تصاویر گالری كلیك كنید


کد گالری

*******************************
******************************* *******************************
*******************************
نويسندگان
mona

آرشيو وبلاگ
شهريور 1392
مرداد 1392


آخرین مطالب
<-PostTitle->


 
جمعه 8 شهريور 1392برچسب:, :: 1:10 :: نويسنده : mona

سلام بازم خاطره و حرف های دل من

امروز یکمین سالگرد پسر خالم بود و وقتی میخواستیم بریم جمله ای که تیکه کلام همه بود و دهن به دهن می چرخید این بود که بابام تو مراسم خاکسپاری و چهلم پسر خالم بود و حتی واسه درآوردن سیاهی لباس آنها ، خود بابام بهمراه مامان و برادرم رفتیم لباس خریدیم اما امروز که روز سالگرد پسر خالم بود ، خود بابام نبود ، ومدام همه یادش میکردن

و واقعا خدا بیامرتش چون خیلی خوب و دوست داشتنی بود ، درسته که از هر کدوم از آدم های دنیا بپرسیم که بابا مامانتون خوبن ؟؟؟ میگن بابا مامان ما بهترین مامان بابای دنیان

اما انقد د د د د د د د د د د د د د د د د د  د د د بابای من خوب بود که هرکسی بگه من میگم اول بابای من ، چون نه تنها پدرم بود بلکه یه دوست باارزشی برام بود،

واقعا نمیدونم چی باید بگم !!!!!!!!!!!!!!    چون خیلی ذهنم خسته است واقعا خستم و روحیه ندارم

امروز پنج شنبه بود برای اینکه از تمامی از دست رفتگان یادی کنیم و همچنین پدر عزیز من و روح تمامی شان را شاد کنیم بخوانیم الفاتحه الصلوات .

 

چه مهمانان بی دردسری هستند مردگان
نه به دستی ظرفی را چرک میکنند
نه به حرفی دلی را آلوده
تنها به شمعی قانعند
واندکی سکوت…

 

 

 

 

 

 

 

 
چهار شنبه 6 شهريور 1392برچسب:, :: 1:16 :: نويسنده : mona

این مطلب متعلق به دوستانم هست که واقعا خیلی دوستشون دارم خیللی خیلی

و این مطلب رو تو این وبلاگ گذاشتم که خودشون هم بخونن و بدونن انقد دوستشون دارم که توی وبلاگم ازشون اسم بردم

که خانم ها به نام های لیلا و اکرم و رضیه هستند که واقعا گاهی اوقات با حرف زدن با آنها واقعا روحیه و حال و هوام عوض میشه

خیلی دوستتون دارم خیلی

 
چهار شنبه 5 شهريور 1392برچسب:, :: 23:48 :: نويسنده : mona

می توانی آنقدر خسته باشی
که خواب را
که کابوس را
حتی مرگ را، پس بزنی؟
جهان جوابم کرده است…

سلام و شب بخیر خدمت تمامی دوستانم ، امیدوارم که حال همگی تون خوب باشه و همیشه خوب و خوش باشین

هی ی ی ی ی ی ی ی

انقد امروز باز دلم یاده بابام افتاده بود که از صبح که بلند شدم تا ظهر که برم دانشگاه و در دانشگاه هم ادامه دار شد و دوستانم دورم را گرفتن و گفتن ما مونای خودمون رو میخواهیم ها ، اما من بهشون گفتم ککه دیگه مثل سابق نمیتونم بشم ، چون واقعا تو خودم خوب شدن رو نمیبینم، واقعا بعضی اوقات

دست خودم نیست که یادش نکنم ، شما بگین که من چیکار کنم؟؟؟

واقعا خیلی سخته سخت

انشاالله که هیچ وقت کسی درکش نکنه ، من یکی که تحمل و طاقتم تموم شده

 

 

نمیدانی چه دلتنگم ، چه بی تابم ، چه غمگینم ، چه تنهایم ! … تو را هرشب صدا کردم ، نمی بینی نمی خوابم ! ….. بیا تا باورت گردد که بی تو کمتر از خاکم ، ولی با تو به افلاکم ….. بیا با آروزهایم بسازم خانه ای در دل … سراغم را نمیگیری مگر بیگانه ای با دل؟

 

 
جمعه 18 مرداد 1392برچسب:, :: 2:22 :: نويسنده : mona

 

www.3erat (10)

 

همیشه وقتی مهمونی ها تموم میشه، حس غریبی دارم...

چه برسه به این دفعه که مهمونی خدا داره تموم میشه...

خدایا خیلی سعی کردم قدر این مهمونی رو بدونم ولی بازم احساس می کنم نتونستم...

یعنی سال بعد هم ما رو دعوت می کنی؟

***********************

خدایا! خروج از ماه مبارک را برای ما مقارن با خروج از تمامی گناهان قرار بده.. آمین .

 

www.3erat (14)

 

سلام عزیزان بنده به نوبه ی خودم عید سعید فطر رو به همه تون تبریک میگم

انشاالله که ماه خوبی رو پشت سر گذاشته باشیم

و مورد قبول درگاه حق

بوده باشه.

 

 
پنج شنبه 17 مرداد 1392برچسب:, :: 18:25 :: نويسنده : mona

 

                                                                                 *********************************

  

 

*********************************

 

 

*********************************

 

*********************************

 

اینم از نماز خواندن کودکان

واقعا اینکه میگن هرچیزی

رو ازبچگی باید آموزش

داد. همینه ه ه ه

 
پنج شنبه 17 مرداد 1392برچسب:, :: 18:18 :: نويسنده : mona

 

دلـــــــــــم گــــــــــرفتــــــــــه
... بگذار حرفهایم را کامل بزنم ...

وقتی زمانه را محدود کردن به زمان و زمانه فرا  رسیدن تو زمان درک مردم است...
چگونه باور کنیم حداقل به تعداد انگشت دست کسی هست تو را عاشانه صدا بزند...
گاهی به تفکرات مردم می خندم...گاهی از ته دل اشک می ریزم...ای مردم ظاهر بین و ظاهر پرست
زمان جان ظهور نکن که کسی نگاهت هم نمی کند اگر روی زیبا نداشته باشی  ...
ظهور نکن اگر صدای قشنگی نداری ...
ظهور نکن که مردم فقط به شب جمعه خلاصه می شود ...
ظهور نکن که کسی درکت نمی کند ...



نه بهتر است بیایی مهدی جان بیا بیا ...شاید بعد تو مردم کمی تغییر کنن ...
اما اگر امدی و کسی نفهمید تو را تقصیر ما نیست ...
تقصیر کسانیست که نگذاشتن حقیقت بیان شود و من نمی دانم با تو هستم یا انها

اما امیدوارم من رو هیچوقت از درگاهت ناامید مکنی مهدی جان

 

 
پنج شنبه 17 مرداد 1392برچسب:, :: 18:5 :: نويسنده : mona

 

هر جا تقدیری اتفاق می افتد ... مطمئن باش تقصیر کسی بوده ...
http://www.m0ri.com/upload/2355946291fd108ee248052c6992cba3.jpg

شاید در این سیزده به در کسی حرف هایم را به در کند ...

از این حرف ها دلگیر ...حرف های که یه عمر پیش من بود ...

 

 

شاهد حضور افراد زیادی هستم ...

امپراتور واژه ها همین کلمات است که بی معنی می شود این جملات ...

رقص واژه ها

سکوت.دیوار.پیر مرد.کلاغ.مترسک.تو.هوا. مرگ و ...

چه جمله زیبایی، اما تو فقط می خندی به بی معنی بودن جمله ها ، نمی دانی این کلمات یه دنیا جمله هستن ...

 

من سنی ندارم ... اما کاش هنوز ...

این سیب بود ...این سینی هست ...

در این سینی سیب است ... امین سینی در دست دارد ...

بابا سیب بر می دارد...

کاش بابا بود و سیب برمی داشت


تقدیر بهانه ای بود تا من به این جایه مسیر برسم ...

سیزده بدر سال چهارم

 

 

برگرد به روزهای خوب ...هنوز که نه همیشه خدا هست (مخاطب خاص)

 

شادی روح همه ی باباهای دنیا از جمله بابای من فاتحه ای بخوانیم(ممنونم ازتون)

 
پنج شنبه 17 مرداد 1392برچسب:, :: 17:55 :: نويسنده : mona

با اين همه گنـــاه من  ... آغوزش تو باز است هنوز ( خــدا)

زمان مي گزرد و رنگ مرد كمرنگ تر مي شود ...



 هيچ وقت فكر نمي كردم ... دليل دلتنگيم فقط خودم باشم ...
.
.
.
خـدا من دوستت دارم بی انتها ... خدا می دونم تو هم من را دوست داری ...

خدایا هیچ وقت تنهايم نگذاشتی ... می خواهم تو را تنها نگذارم (اما سخته)

گاهي سلول هاي بدنم درگير تو است ... همان وقتي كه به تو محتاجم چه سخت

اعتراف مي كنم دلم مي خواهد با تو باشد ..اما گاهي به راحتي فراموشت مي كنم ...

فراموش ... فراموش .. .

از اول تو بودی ... یعنی همیشه هستی ...گاهی نگرانمي ... مي دانم  فکر همه بودی
می دانستم من ، از اول با شک بودم ... گاهي كه نه، همیشه فکر خودم بودم  ....
می دونم می دونستی ... نمي دونم چرا نرفتی ... و حالا چرا داری می مونی ...
تو چطور طاقت این همه بی معرفتی ها من (انسان ها ) را داری ...
هنوزم کنارم هستی ... حتي زماني كه تو را از ياد مي برم  ...

 

نمي دونم چي بنويسم ..اما اين حقيقت و حرف دلم بود...

شايد نتوانم كاري كنم اما حداقل اعتراف مي كنم ...

 

چطوري بگم خدايا ... بگم عاشقتم ... زشت نيست بگويم عاشقم

اما حداقل اجازه بده بنويسم  تا بداني ...

عــــــــــــاشقتم خــــــــــــــــــدايـــــــــــــــا

 
پنج شنبه 17 مرداد 1392برچسب:, :: 16:35 :: نويسنده : mona
 
 

به نــام خـــدایے

که دغدغــه ے از دســــت دادنــش را

نــــدارم .. !

 
پنج شنبه 17 مرداد 1392برچسب:, :: 16:3 :: نويسنده : mona

جهت عضویت در سایت کلیک کنید

 

واقعا ما آدم ها در برابر خدایی که انقدر بزرگ است و انقدر به ما لطف داره بازم

طلبکاریم ، آخه چرا؟؟؟ چرا باید اینطور باشه ؟؟؟!!!!

اونم خدایی که انقدر بزرگ است و هیچ وقت بزرگ بودنش رو به رخ ما

نکشیده ؛ از او فاصله میگیریم !!!!!!

وسراغ آدم هایی می رویم که خوشان رو بزرگ می دانند.

امیدوارم که خداوند ما رو بخاطر تمامی

فاصله گرفتن هایمان

ببخشد.

 

گناهان من و بخشايش خداوند خوبم....

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

صفحه قبل 1 2 3 4 5 صفحه بعد